Monday, July 20, 2009

كوروش كبير كه بود؟

ظهور كوروش را در نيمه قرن ششم قبل از ميلاد، بايد از معجزات حوادث تاريخ، لااقل براي بقاي نژاد آريايي، برشمرد. در اين سال*ها، دو حكومت بسيار مقتدر و قوي و در عين حال متجمل ثروتمند، در آسياي صغير و دشت*هاي غربي ايران وجود داشت كه يكي دولت ليدي و ديگري دولت بابل بود








كوروش توانست با اتحاد طوايف پارس، ماد، مكران و پارت (خراسان) وحدت آريايي را پديد آورد. اين وحدت به او اين قدرت را بخشيد كه به فكر تسخير سارد افتد و براي انجام اين منظور قبل از آنكه اتحاد ميان سارد و بابل پيش آيد، به نواحي غربي تاخت و تا بابل خواست از خواب شهوت*آلود خود برخيزد، سارد را در هم كوبيد و كرزوس را از تخت جبروت خود پايين كشيد.
پس از آن نوبت بابل بود. بابل خطه بزرگي براي ايران محسوب مي*شد، علاوه بر اين يك انگيزه ديگر نيز كوروش را به فتح بابل بر مي*انگيخت و آن صيت ظلم و جوري بود كه نام بخت نصر در گوش*ها افكنده بود. پادشاهي كه قلاب زنجير را به زبان يكي از مخالفان خود كوبيد و او را چون سگ به پايه تخت خود بست! حاكمي كه با خنجر طلا و مرصع خود، چشمان پادشاه فلسطين را از كاسه بيرون كشيد، معابد سليمان را آتش زد و دستور بريدن زبان و چشم مردم فلسطين را داد!
در اين شرايط بعضي از بزرگان بابل كه متوجه روي كارآمدن كوروش شدند و از طرفي ديدند كه شرق و سلاطين شرقي هم به كوروش عنايت خاص دارند، با وي مكاتبه كردند تا بالاخره كوروش وارد بابل شد و با همكاري همين افراد بابل را فتح كرد.
پس از اين فتح است كه كوروش اعلاميه معروف خود را كه اولين اعلاميه حقوق بشر است، منتشر مي*كند و به موجب اين اعلاميه چهل هزار نفر از قيد اسارت بابلي*ها آزاد شدند.
متن بابلي اين فرمان كه بيست*وپنج قرن پيش صادر شده، در سال 1879ميلادي در حفاري*هاي بابل كشف شد و اكنون در موزه بريتانيا (لندن) قرار دارد. اين فرمان از نظر اهميت موضوع و تفويض حقوق اجتماعي و آزادي به ملل تابعه در آن عصر چنان حائز اهميت است كه در محافل حقوق*دانان جهان به عنوان اولين منشور آزادي تلقي شده است و فرمان مزبور كه به سطح استوانه*اي از گل رس در چهل و پنج سطر حك شده، معروف به �اعلاميه كوروش� و آن استوانه نيز به �استوانه كوروش� مشهور شده است.
تاج*گذاري كوروش
كوروش در بابل تاج*گذاري كرده و تفصيل آن را گزنفون نوشته است. اين تاريخ بر طبق سالنامه*هاي بابلي �در روز سوم ماه مرهسوان� ضبط كرده*اند كه از آن تاريخ درست 2505 سال مي*گذرد.
گزنفون، طي داستاني كه به نام �سيرو پديا� نوشته و تحت عنوان �كوروش*نامه� ترجمه شده است، خاطره*اي از اين تاج*گذاري را آورده در آن آمده است، كه چگونه سربازان، درباريان و مردم شهر براي اين مراسم حاضر شده و سپس، تاجي از جواهر را بر سر مي*گذارد و پس از آن باقبايي ارغواني كه حاشيه*اي سفيد دارد، چنان باشكوه مي*شود كه تماشاچيان بي*درنگ در برابرش تعظيم مي*كنند.
مرگ كوروش
مرگ كوروش، سردار بزرگ ايران نيز مانند تولدش مرموز و شگفت*انگيز و در پرده*اي از اسرار پوشيده است.
مورخان يوناني داستان كودكي و پرورش كوروش را به صورت افسانه*اي نوشته*اند كه از همه مفصل*تر روايت هرودت است كه مي*گويد: آستياگ، پادشگاه ماد شبي خواب ديد كه از شكم دخترش ماندانا، درخت تاكي برآمد و آسيا را فراگرفت، معبرين گفتند: از دخترت فرزندي به دنيا خواهد آمد كه سلطنت را از تو خواهد ستاند و او تصميم گرفت طفل نوزاد دخترش را بكشد. وزير، طفل را به دست چوپاني به نام مهرداد سپرد تا به قتل برساند. مهرداد، زني داشت به نام �سپاكو� كه در همان روزها طفلي مرده به دنيا آورده بود.
او جريان سپردن طفل و امر به قتل او را به زن خود گفت و اظهار داشت كه از پدر و مادر طفل چيزي نمي*داند، ولي از اشياي زرين و لباس*هاي فاخر بچه به نظر مي*آيد از خاندان شاه باشد.
�سپاكو� با مشاهده طفل، دل به او مي*بندد و مانع كشتنش مي*شود و او را بزرگ مي*كند.
بعدها كه آستياگ از ماجرا مطلع شد، هم وزيرش را سخت تنبيه كرد و هم كوروش را به نزد پدر و مادرش در فارس فرستاد، ولي كوروش در آنجا حكومت يافت و بالاخره بر آستياگ پيروز شد.
مرگ كوروش نيز داستان پيچيده*اي دارد و بعضا هنوز در پرده*اي از ابهام است.
طبق روايت يونانيان كوروش كه در مغرب، كارها را رو به راه كرده بود، براي يكسره كردن كار مشرق و جلوگيري از هجوم قبايل ماساگت و سكاها به مشرق تاخت. در اين وقت بر اين طوايف مهاجم، زني حكومت مي*كرد كه �تومي ريس� نام داشت. كوروش تا رود سيحون (آراكس) راند و از آن رود نيز گذشت و به پيغام ملكه كه گفته بود �شاه ماد، رها كن كارهايي كه مي*كني، چه مي*داني نتيجه آن چه خواهد شد� اعتنايي نكرد. اما در اين جنگ سپاهيان ايران شكست يافتند و ظاهرا در همين وقت خبر توطئه*اي در غياب كوروش از پايتخت (پارس) نيز به گوش او رسيد و وضع را مشوش*تر كرد و پسر ملكه ما ساگت*ها نيز كه در اسارت كوروش بود، خودكشي كرد و بالاخره خشم و توحش طوايف مهاجم شديدتر شد و در جنگ بعد، هنگام گير و دار جنگ، به قول كتزياس، كوروش از اسب به زير افتاد و يكي از جنگي**هاي هندي زوبيني به طرف او انداخت كه به ران او برخورد كرد.
پس از اين ماجرا، كوروش را به اردوگاه بردند، او وصايايش را كرد و پس از 3 روز درگذشت.
روايت شده است كه �تومي ريس� امر كرد مشكي از خون انسان پر كردند و سپس جسد كوروش را يافته، سر او را در مشك خون فرو كرد و خطاب به آن گفت: اي پادشاه، با اين كه من زنده*ام و سلاح به دست بر تو پيروز شده*ام اما تو كه با خدعه و نيرنگ بر فرزند من دست يافتي، در حقيقت مرا نابود كردي، اكنون ترا از خون خواري سير مي*كنم.�
پاسارگاد، آرامگاه كوروش
بر اثر حمله كمبوجيه به مصر و قتل او در راه مصر، اوضاع پايتخت پريشان شد تا اينكه داريوش روي كار آمد و سال*ها با شورش*هاي داخلي جنگيد و همه شهرهاي مهم يعني بابل، همدان، پارس، ولايات شمالي و غربي و مصر را آرام كرد و پس از بيست سال جنازه كوروش را از پارت به پرسپوليس (تخت جمشيد) منتقل كرد.
اين انتقال طي مراسم باشكوهي و طي چند روز برگزار شد و روي مقبره كوروش به زبان يوناني چنين نوشتند: اينجا است آرامگاه من، كوروش